8.

با خودم فکر مکینم که چرا نمیشه هر روز نوشت؟ از نوشتن خاطرات خوب و بد زیاد دارم. خوبی هاش زیاده و بدی هاش بر میگرده به دو موضوع. یکی اینکه نوشته هات رو نمیفهمن و برداشت های اشتباه و گاهن خیلی خیلی عجیب از توشته هات میکن و دومی هم برمیگرده به اینکه بعضی جاها تو دیگه دوست نداری کسی بیاد جلوتر.

برام جالب بود که بعد از سالها یهو یهم گفتن که فلانی همه نوشته های وبلاگت رو فکر مکینه خطاب به اون نوشتی. فکر میکنه که موجود اثیری همه نوشته ها اونه و برای خودش داستانها که نساخته. برمیگردم و همه نوشته هام رو میخونم. لذت میبرم از بعضی هاش، یادم میاد که هر کدوم رو واسه چی نوشتم. یادم میاد که بعضی هاش رو واسه کسایی نوشتم که اصلن نمیشناسم. بعضی هاشم واسه کسایی بوده که انقدر نزدیک بودن ولی همیشه دلگیری ها بسیار زیاد و در نتیجه نوشته ها بیخبر از جایی که باید باشن در اصل، در گوشه وبلاگم خاک میخوردن.

مجبور میشم همه ش رو پاک کنم. با خودم میگم که چقدر ادمها راحت احساسات بقیه رو بازی میگیرن و براشون قابل فهم نیست که نباید حتی اگه خیالبافی هم دارن اون رو بعنوان واقعیت به دنیای بیرونی بفروشن. وبلاگ واسه همین کارا گذاشتن مگه من این همه در مورد همه شماها خیالبافی کردم و نوشتم، هیچکدومتون فهمیدین؟ نه نفهمیدین و اونوقت یه هو این وسط یکی پیدا میشه و  همه چیز رو به اسم خودش میزنه و یه حس خیلی بد واسه همیشه برات میزاره و تو مجبور میشی نه تنها اون وبلاگ بلکه همه اون آدمهایی که مربوط بودن رو ترک کنی چون یکی قبلش همه وجود تو رو الکی به اسم خودش کرده بدون اینکه بخای و منظورت بوده باشه. پس میری و در وبلاگت رو میبندی و جالبیش هم اینجاس که هیچ اتفاقی نمیافته و خورشید بازم میچرخه.

 

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.